#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_349
- چی شد یهو؟! عقرب نیشت زد دختر؟!
دلش نمی خواست با آن گندی که چند روز پیش زده بود و ایران خانوم مچش را گرفته بود، دوباره در اتاقشان بماند.
فقط لبخندی تحویلش داد و با اجازه ای گفت و رفت.
امیرعلی گفت: پاشو عزیز جون به روضه ت برسی.
ایران خانوم نفس بلندی کشید.
- گفتی میری به مجروحا برسی، باور کردم؛ این چند ماه نصفه عمر شدم، دم نزدم... حالام که به اسم مرخصی برگشتی و این بلا سرت اومده، نمی ذاری دستت خوب بشه... آخه با این دست، چطور می خوای به زخمی ها برسی؟ خودت احتیاج به رسیدگی داری مادر...
امیرعلی کنار در ایستاد.
- اونجا می رم، دلم اینجاس... اینجا میام، دلم جبهه س... به جدت قسم عزیز، دست خودم نیست... بیخود دل نگران من نباش... یه زخم کوچیک این حرفا رو نداره... پاشو دیرت نشه... منم فراموش نکن توی دعاهات.
خم شد یک دستی کفشهاش را پوشید و رفت.
***ما زِ یاران، چشم ِ یاری داشتیم...!
تهران/پاییز91
تند تند آب دهانش را قورت می دهد. کف دستهاش عرق کرده.
شب قبل با قرص آرام بخش توانسته چند ساعت بخوابد. از صبح زود بیدار شده؛ امیرعلی که برای دویدن رفته، از تراس، شهر خاکستری را تماشا کرده، قهوه درست کرده و خورده، صبحانه را بعد از سالها، خودش آماده کرده، لباسهاش را در کمد زیر و رو کرده و دنبال مناسب ترینشان برای ظهر گشته.
romangram.com | @romangram_com