#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_348

ایران خانوم سر تکان داد.

- کارامو هانیه انجام میداد... خواستم پیشت باشم.

سعی کرد لحنش همانطور شوخ بماند.

- هانیه خانوم روضه دعوت نداشتن؟! با هم برید خب.

هانیه عکس العملی نشان نداد ولی ایران خانوم از گوشه ی چشم، تیز نگاهش رد.

- اتفاقا کشور خانوم قبل از همه هانیه رو دعوت کرده... بدشم نمی اومد بره ولی کار داره.

هانیه متعجب نگاهش کرد.

ایران خانوم لبخند زد.

- گفتم یه کم ناز کنی خوبه! عزیزتر میشی!

اخم های امیرعلی در هم رفت. نخ و دانه ها را در جیب کاپشنش گذاشت.

- می خوای شما رو برسونم؟ تا بری روضه و برگردی، منم میام خونه، تا شب مخلصتم هستم.

هانیه سریع بلند شد، پارچه ها و الگوها را جمع کرد.

- پس من میرم اتاقمون اینا رو می بُرم و کوک می زنم.

ایران خانوم ابرو بالا برد.

romangram.com | @romangram_com