#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_347
هانیه یاد دانه های تسبیح افتاد. دکمه ی جیب ژاکتش را باز کرد. دانه ها را با سرانگشت لمس کرد. چند روز بود دانه های کبود، حتا وقت خواب هم همراهش بودند. دانه هایی که همیشه میان دستهای امیرعلی، بالا و پایین شده بودند.
ایران خانوم از میان وسایلش، قرقره ی کوچکی بیرون کشید.
- نخ تسبیح نیست ولی ابریشمه، محکمه... هانیه جون! اینو بده بهش.
دست دراز کرد قرقره را گرفت. با دست دیگر، دانه ها را از جیب بیرون کشید. نمی خواست همان چند دانه را هم پس بدهد ولی تسبیحش ناقص میشد.
هر دو را در یک دست گذاشت و به طرف امیرعلی گرفت.
امیرعلی به دستش نگاه کرد و بعد متعجب به چشمهای او که روی دانه ها و قرقره ثابت بود.
کف دستش را جلو برد. هانیه بدون نگاه، قرقره و دانه ها را در دستش گذاشت و دوباره سرگرم کارش شد.
امیرعلی، دانه های تسبیح و قرقره را در مشت فشرد.
- می خوام یکی دو ساعت برم پیش حاج حیدر، پایگاه... با من کاری نداری عزیز؟
ایران خانوم ناامید نگاهش کرد.
- زود برمی گردی؟ به هوای تو نرفتم روضه.
امیرعلی لبخند زد.
- کار داشتی، منو بهونه کردی؟!
romangram.com | @romangram_com