#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_346

یک ساعت بعد که همدم، سیما را صدا زد، سیما رو کرد به هانیه.

- پاشو جمع کن، بریم.

ایران خانوم خم شد طرف سیما و آرام گفت: از من می شنوی، دخترتو از سکه ننداز... بذار اگه خواهانش هستن، بیان با عزت و احترام، سنگین و رنگین، رونما بدن تا ببیننش... خودت ببرش بالا تا بقیه هم بالا نگهش دارن.

سیما راضی شد. هانیه لبخند سپاسگزاری به ایران خانوم زد و همراه مادرش تا روی ایوان رفت.

- امیرعلی هم فردا برمی گرده... از قول من از کشور خانوم عذرخواهی کن... دیگه این چند ساعتم می خوام پیش بچه م باشم.

هانیه ماتش برد. به همین زودی داشت برمی گشت؟! فقط یک هفته مرخصی؟! پس دستش چه می شد؟!

می خواست با آن دست مجروح و گچ گرفته برگردد جبهه؟!

دوباره در جاش نشست و قیچی را برداشت.

نفس ِ بلند و آه ِ ایران خانوم همزمان شد با صدای امیرعلی.

- عزیز... تو بساطت نخ تسبیح پیدا...

همانطور در را باز کرد و با دیدن هانیه ساکت شد. فکر کرده بود هانیه هم رفته و مادرش تنهاست.

- نخ تسبیح واسه چی میخوای؟

هانیه هول شده بود ولی سر بلند نکرد. امیرعلی، نگاهش را از قیچی و دست هانیه گرفت.

- تسبیحم پاره شده...

romangram.com | @romangram_com