#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_345
سیما دوباره مشغول کار شد.
- هانیه خودشم نمی دونه چی می خواد... درسش داره تموم میشه... آشپزی و خونه داری و خیاطی هم که بلده... بمونه ور دل من که چی بشه؟! تا کِی؟
ایران خانوم با ملایمت گفت: شاید خوشت نیاد، بگی ایران فضوله... ولی خدام شاهده عین خواهر کوچیکم دوست دارم، واسه خاطر همین دلم نمیاد ساکت بمونم... عجله ت واسه چیه؟ ماشالا دخترت هم خوشگله، هم خانوم و نجیب... قحطی شوهر که نیومده واسه ش؟ بهتر از پسر کشور هم هست که پا پیش بذاره... حالا اگه خودش دلش پیش یحیی باشه، حرفش جداس.
نگاه کرد به هانیه.
- هست؟!
هانیه، مردد و خجالت زده نگاه کرد به ایران خانوم. سیما هم مثل او، نگاهش می کرد. انگار او هم منتظر جواب هانیه بود.
با کلافگی، گوشه ی لبش را گزید. نه سر تکان داد، نه حرف زد. فقط ناراضی به چشمهای ایران خانوم چشم دوخت.
ایران خانوم لبخند آرامی زد.
سیما نفس بلندی کشید.
- من که میگم این خودشم نمی دونه چی می خواد... ایشالا تا قسمت چی باشه...
ایران خانوم مشغول شد.
- ایشالا به وقتش، قسمتشم می رسه.
***
romangram.com | @romangram_com