#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_344

ساکت به حرفهای آن دو گوش می کرد و با گچ، روی پارچه خط می انداخت.

- هر چی موند، وقتی از سفره برگشتیم می برم اتاقمون، تا آخر شب کوک می زنم.

- کوک زدن و درز گرفتن از هانیه هم برمیاد.

- هانیه هم باهام میاد.

زیرچشمی نگاهشان کرد.

ایران خانوم بدون توجه به هانیه گفت: با خودت ببریش یه جوری یعنی جواب خواستگاریشو دادی... کشور الان تیر و طایفه شو جمع کرده، نشون کرده شو واسه پسرش به رخ اونا بکشه.

سیما نگاهی گذرا به هانیه انداخت.

- بکشه... مگه بچم عیبی داره که خجالت بکشیم؟

- میخوای بدیش به یحیی؟!

لحن ایران خانوم هم سرزنش داشت، هم تعجب.

سیما دست از دوختن کشید ولی جواب نداد.

ایران خانوم نگاهی به سر ِ پایین افتاده ی هانیه کرد.

- هانیه هم رضاس به این وصلت؟! می خوادش؟!

صدای رادیوی اتاق کناری کم شد.

romangram.com | @romangram_com