#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_343


***پنج شنبه، وقتی در محل، یحیی را ندید، تعجب کرد.

سه روز گذشته، از پیچ گذر تا سر کوچه دنبال هانیه افتاده بود. تا روز قبل، بدون حرف، ولی بالاخره نزدیک کوچه، زبان باز کرده بود که " این برادر علی چه صنمی با تو داره که این ریختی رگ غیرتش بالا اومده؟! نکنه اونم تو آب نمک خوابوندی؟!"

هانیه فقط برگشته بود و با حرص گفته بود "خفه شو!"

یحیی متعجب شده بود و ایستاده بود. هانیه برگشته بود سمت خانه که امیرعلی را جلوی در دیده بود. مثل چند روز گذشته، ساکت و با اخم.

حرصش بیشتر شده بود. با اینکه قلبا دوست نداشت امیرعلی برخورد فیزیکی با یحیی داشته باشد یا حتا لفظی هم درگیرش شود، ولی کلافه شده بود از سکوت و ابروهای در هم ِ او، وقتی نگاه ناراضی اش را می دوخت به زمین و طوری از کنارش می گذشت، انگار گ*ن*ا*ه و اشتباهی کرده که م*س*تحق کم محلی و ندیده گرفته شدن است.

با نگرانی، دوباره به سمت یحیی برگشته بود ولی یحیی غیبش زده بود.

با اخم و قدمهایی تند شده به سمت خانه و امیرعلی رفته بود. بدون نگاه بهش، زیرلب فقط سلام داده بود و بی آنکه منتظر جواب بماند، وارد حیاط شده بود.

ناهار را که خوردند، همدم رفت حمام و سیما، هانیه را صدا زد تا به کمک ایران خانوم بروند.

از آن اتفاق ِ فراری دادن ِ هانیه به بعد، خجالت می کشید مثل همیشه با ایران خانوم هم کلام شود.

خواست درس را بهانه کند ولی سیما، روضه ی کشور خانوم را یادآوری کرد و اینکه باید کارهاش زودتر تمام شود تا بتوانند بروند.

دعا کرد امیرعلی در اتاقشان نباشد ولی با دیدن کفشهاش پشت در، با حسی مخلوط از اشتیاق و دلخوری پشت سر سیما وارد شد.

صدای رادیو از اتاق مجاور می آمد. پس امیرعلی آنجا بود.

نشست پای بریدن پارچه ها از روی الگویی که ایران خانوم جلوش گذاشت.


romangram.com | @romangram_com