#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_342

امیرعلی با همان اخم، به سر کوچه نگاه کرد و گفت: برو تو...

هانیه مردد نگاهش کرد و نگران زمزمه کرد: دعوا نکنیدها؟!

امیرعلی بی حرکت ماند و بی جواب گذاشتش.

هانیه وارد شد و پرده را کنار زد.

صدای آخ ِ پر درد امیرعلی را که شنید، پرده را در مشت فشرد و از لای در، به بیرون نظر انداخت.

امیرعلی دست سالمش را مشت شده به دیوار زده و پیشانی اش را به آن تکیه داد.

- چه کنم خدا؟

صدای ریختن و غلطیدن ِ ظریف دانه های تسبیح، روی زمین، با زمزمه اش مخلوط شد.

سر بلند کرد و نگاه درمانده اش را به دانه های کبود وسط کوچه دوخت. درنگ کرد، بعد خم شد، با دست سالمش، دانه ها را جمع کرد. داشت زیرلب چیزی شبیه دعا می خواند یا ذکر می گفت.

صدای "س س س" ی زیر لبی اش را هانیه می شنید و پرده ی رنگ و رو رفته را همچنان میان انگشتها می فشرد. هنوز گیج و وحشت زده بود.

امیرعلی دانه ها را در جیب ژاکتش ریخت و به طرف سر کوچه رفت. هانیه انقدر ایستاد تا حدس زد به سر کوچه رسیده و پیچیده. نگران برخورد و رفتار او بود. امیرعلی ای که دیده بود، آن آقای دکتر آرام و سربه زیر همیشه نبود.

مردد به کوچه پا گذاشت. خودش هم نمی دانست می خواهد کجا برود. در شیار ِ باریک ِ وسط کوچه که حکم جوی آب را داشت، چند دانه ی کبود دید.

خم شد دانه ها را از آب باریک میان شیار برداشت و به حیاط برگشت.

- خدایا... سه تا شمع نذر می کنم امیرعلی آبروریزی نکنه.

romangram.com | @romangram_com