#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_341
صدای یحیی بر خلاف ِ لحن عصبی و جویده ی امیرعلی بالا رفت.
- بابا نامزدمه... سنه نه؟! تو محل همه میدونن... چیکاره ای که داروغه شدی؟!
نگاه غضبناک امیرعلی چرخید سمت هانیه. قبل از آنکه دهان باز کند، هانیه وحشت زده دو قدم دیگر عقب رفت و داخل کوچه پیچید. فقط دعا می کرد دعوا نشود. امیرعلی آبرو و وجهه ی خاصی در محل داشت. همه او را جدا از بقیه ی جوانهای محل می دانستند.
با ترس و دلهره به دیوار تکیه داد. منتظر بود سر و صدا بشود؛ مردم جمع شوند؛ کسی بگوید صلوات بفرستید... شاید یکی هم با شماتت به امیرعلی بگوید "از تو بعیده آقای دکتر!"
صدای پا شنید. سرش را بلند کرد. امیرعلی بود. نفس راحتی کشید و تا خواست در دل خدا را شکر کند که به خیر گذشته، امیرعلی بی حرف و نگاه، از کنارش رد شد. ماتش برد. سست و مردد پشت سرش راه افتاد.
امیرعلی، کلید را به در انداخت و زیر لبی گفت: بفرمایید!
به زمین نگاه می کرد و هانیه به او.
وقتی دید هانیه حرکت نکرد، سرش را بالا گرفت. نوبت هانیه بود که چشمهاش را از صورت پر اخم ِ او بدزدد.
- این اراجیف چی بود می گفت؟! چه خبره که همه ی محل هم خبردار شدن؟
چانه اش چسبید به گردنش.
- مادرش... اومده... خواستگاری...
- بیجا کرده با هفت جدش...
امیرعلی بود که اینطور حرف می زد؟! خواست سرش را بالا بگیرد ولی نگاهش نتوانست بالاتر از سینه ی امیرعلی برود که داشت با حرص جلو و عقب می شد.
romangram.com | @romangram_com