#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_340

یحیی نگاهی به هانیه کرد. هانیه با وحشت به آن دو ماتش برده بود ولی امیرعلی انگار اصلا هانیه را نمی دید. فقط با اخم، خیره شده بود به یحیی.

- دخلی به تو نداره... مفتش محلی؟ نه داداششی، نه اختیاردارش...

امیرعلی، تسبیحش را از دست سالم به میان انگشتهای دست گچ گرفته اش داد.

- ولی اونقدر غیرت دارم که نذارم کسی توی محل به ناموس مردم چپ نگاه کنه.

یحیی پوزخند زد.

- آق دکترِ با غیرت! من و هانیه این حرفا رو با هم نداریم... ناموسیشم که حساب کنی، ناموس خودمه... یه مدت با ملائکه دمخور بودی، خبرای محلو نداری.

امیرعلی سرگرداند رو به هانیه ولی به صورتش نگاه نکرد.

- شما بفرما خونه...

هانیه دو قدم عقب رفت. امیرعلی دوباره خیره شد به یحیی.

- میری رد کارت، پشت سرتم نگاه نمی کنی... افتاد؟!

یحیی به امیرعلی نزدیک شد.

- نیفته می خوای چیکار کنی با این دست چلاق؟!

قرچ قرچ ِ دانه های تسبیح که میان انگشتهاش به هم ساییده میشدند بلند شد.

- برو یحیی... سالم و چلاق، دستم رو کسی بلند نشده... نذار اولیش تو باشی.

romangram.com | @romangram_com