#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_339


- هانیه خانوم... می شنوی؟

اهمیت نداد.

- هانیه خانوم... مادرم یک ماهه اجازه خواسته بیایم خونه تون...

همانطور به راهش ادامه داد.

- ببین! میدونم داری ناز می کنی... نوکرتم هستم؛ خودم نازتو خریدارم... فقط زودتر اجازه بده بیایم، بعد که زنم شدی، تا دلت خواست واسه م...

دو قدم مانده بود به کوچه شان.

یحیی ساکت شد.

- با کی داری اینطوری حرف می زنی؟!

سریع برگشت. باز امیرعلی بی خبر و بی صدا پیداش شده بود.

از اخمهای در هم رفته اش ترسید.

یحیی گفت: موضوع خانوادگیه آقا دکتر!

امیرعلی فکش را روی هم سایید.

- پس چرا خانواده تو نمی بینم؟!


romangram.com | @romangram_com