#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_338

***هیهات که درد ِ تو ز قانون ِ شفا رفت

تهران/زم*س*تان 1360

نمی دانست به خاطر برگشتن امیرعلی خوشحال باشد یا غصه ی رفتن دوباره اش را بخورد.

صد متر مانده به گذر، حجله گذاشته بودند. نور چراغها منعکس شده بود توی قاب عکس ِ نصب شده به حجله.

یک جوان؛ یک لبخند پر از زندگی... یک شهید دیگر...

امیرعلی نباید می رفت... اگر می رفت و بعد از مدتی...

ار تصور حجله و قاب عکس ِ امیرعلی، تیره ی پشتش لرزید. خودش را نفرین کرد.

" الهی بمیری هانیه... خدا اون روزو نیاره..."

حس کرد کسی پشت سرش راه می رود. برگشت. یحیی بود.

لبخندی زد و دستها را از جیب اورکت خلبانی اش بیرون آورد.

دو قدمی ِ حجله رسیده بود. به بهانه ی خواندن ِ کاغذ کنار عکس ایستاد.

دستی، یک خرما برداشت و جلوی صورتش گرفت.

با اخم رو از دست ِ یحیی گرفت. به دو طرف ِ گذر نگاه انداخت. سر ظهر بود و غیر از یک دوچرخه سوار و یک پیرمرد، کسی اطرافشان نبود. تصمیم گرفت مثل همیشه، بی توجه از کنارش رد شود اما یحیی دوباره پشت سرش راه افتاد.

چند قدم که پیش رفت، یحیی صداش زد.

romangram.com | @romangram_com