#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_337
صدای هانیه، نه تنها ناراضی نیست، که خوشحالی هم دارد.
- پسر گنده! تو هیچ وقت بزرگ نمیشی!
دست می گذارد روی دست مادرش و همانطور چشم بسته می گوید: فردا می بینیش!
انگشت می کشد روی خواب ِ ابروهای او. انقدر که امیرعلی جذاب است، دختر امیرعلی هم زیباست؟!
وای! وقتی همدیگر را دیدند، وقتی امیرعلی فهمید این مرد جوان ِ هم نامش، پسر هانیه است، چه حالی شد؟! امیرعلی که می دانست... ایران خانوم هم... چطور با آنها روبرو شود؟!
این پسر جوان، گواه عشق سی ساله اش نیست؟!
امیرعلی چشم باز می کند.
- امشب می خوام ببرمت یکی از بهترین رستورانهای تهران... یه میز دو نفره رزرو کردم.
لبخند می زند.
- یکی از خوبی های تهران اینه که دیگه نگران گوشت حلال نیستی! همه ش حلاله! انتخاب دیگه ای نداری!
می نشیند و گونه ی هانیه را می ب*و*سد.
- مامان! خوشحالم که اومدی...
او هم لبخند می زند. فکرش آرام نمی گیرد... کاش زودتر فردا شود...
romangram.com | @romangram_com