#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_336
بوی قهوه می پیچد توی دماغش. امیرعلی لیوان را نزدیک دست او می گذارد و در ِ جعبه ی شیرینی را برمی دارد.
- طعم شیرینی های اینجا فرق داره... اصلا طعم همه ی خوردنی ها فرق داره! گوشت و مرغ و... بخور ببین خوشت میاد؟
به قطعات میوه روی شیرینی ها نگاه می کند. یعنی باید مقابل کسی قرار بگیرد که عشقش را صاحب شده؟!... بیشتر دوست دارد مدل شکلاتی با روکش ژله و توت فرنگی را امتحان کند یا کارامل و تکه های بزرگ آناناس؟... یعنی همان اندازه که خودش عوض شده، امیرعلی هم تغییر کرده؟! چاق شده یا موهاش ریخته؟ هنوز ریش دارد؟... بدون شک انتخاب اولش توت فرنگی ست... مثل پسرش...
نامدار عاشق این بود که توت فرنگی خوردنش را وقتی ویار داشت، تماشا کند...
- انقدر انتخاب سخته؟!
نگاهش بالا می رود؛ روی صورت سرحال امیرعلی.
- نکنه چون با جعبه آوردم ناراحت شدی؟!... مامان! حالا که مهرانه نیست، تو هم تیک ایت ایزی!
لبخند می زند و با دو انگشت، شیرینی شکلاتی با روکش ژله و توت فرنگی را برمی دارد.
امیرعلی با رضایت می خندد.
- مثل جسی، بی خیال ِ دیسیپلین ِ موروثی ِ خاندان راد!
و او هم با دست، یک شیرینی شبیه انتخاب مادرش برمی دارد. نگاهش روی شکلات و توت فرنگی ثابت می شود.
هانیه از لحن او متعجب می شود. چشمهاش با دلتنگی و ل*ذ*ت روی صورت او می چرخد. صورت مردانه و جذابی که دو ماه، از راه دور تماشاش کرده.
شیرینی را کنار می گذارد. دست دراز می کند، به نرمی صورت اصلاح کرده و مرتبش را ن*و*ا*ز*ش می کند. امیرعلی چشم می بندد. دلش، همان لحظه، همانجا، یک جفت چشم وحشی را می خواهد که غافلگیر شده بود...
خم می شود سمت هانیه، سر می گذارد روی پاهاش و دل ِ تنگش را به ن*و*ا*ز*شهای پر از عشق مادرش می سپارد.
romangram.com | @romangram_com