#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_335


- قهوه می خوری؟!

و بدون اینکه منتظر جواب شود، سراغ قهوه ساز می رود.

- نامدار زنگ زد... می خواست بفهمه راحت رسیدی یا نه... خیلی سفارش کرد مراقبت باشم...

می نشیند روی کاناپه.

- گفته بود از فرودگاه تماس بگیرم و خبر بدم... فراموش کردم...

- امیرعطا هم زنگ زد... وقتی فهمیدن اومدی، گفت مهربان جون دعوت کرده فردا بریم خونه شون...

راست می نشیند و خیره می شود به امیرعلی که لیوان ها را کنار هم می گذارد.

- جمعه ها همه ی خانواده دور هم هستن...

نگاه می کند به مادرش و لبخند می زند.

- می تونی همه شونو ببینی...

"همه شون... همه ی خانواده دور هم هستن... بریم خونه شون... همه شون... می تونی همه شونو ببینی..."

ماتش برده به دستهای امیرعلی و تیرگی ِ قهوه و بخار... امیرعلی... تسبیحش کجاست؟!

بعد از سی سال... نه! سی و یک سال... چطور صداش می زد؟! ... هانیه... با الف ِ کشیده... نرم و مثل آواز... مثل نسیم... مثل راه رفتنش، سبک... آخ امیرعلی!


romangram.com | @romangram_com