#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_370
"فکر کن هانیه!... فکر کن!... فقط کافیه ارتباط امیرعلی با این خانواده کم بشه… بعد هم برمی گردیم امریکا."
- پدرت امروز درباره ی ماشین و راننده می پرسید…
اگر ماشین و راننده داشته باشد، امیرعلی مجبور نیست هر روز به خانه ی ایران خانوم رفت و آمد کند.
- راننده ی مطمئن پیدا کردم… شنبه هم ماشین آماده میشه.
نمی گوید قصد خرید هر دو ماشین را برای خودش و مادرش دارد.
ماشین خودش، چون فعلا قصد ماندن دارد؛ و ماشین هانیه، چون… نمی داند! فقط جوابی به اجازه ی یک ماهه ی نامدار!
- صبح قراره با عطا و نازنین و نهال بریم اسکی… می رسونمت پیش مهربان و می ریم.
پلکهاش را روی هم می فشارد…
"خدایا! من دیگه توان ِ سی سال قبل رو ندارم."
به خاطر ریزش بهمن، پلیس راه، از همان ابتدای جاده، راه را بسته و آنها را هم مثل بقیه ی ماشین ها، راهی تهران کرده.
اسکی رفتن کنسل شده.
به پیشنهاد امیرعلی، هر سه به آپارتمان او رفته اند.
اميرعلى ايستاده كنار پنجره ،چشم به بيرون دارد، با تلفن صحبت مى كند. دخترها روی کاناپه ی راحت امیرعلی نشسته اند و عطا در آشپزخانه، مشغول درست کردن چای است.
بعد از يك شب طولانى و توام با بى خوابى كه در طول آن، دست كم هزار بار خاطره ی آخرين مكالمه ی دو نفره اش با امير على را مرور كرده، با صورتى خسته و رنگ پريده در كنار نهال نشسته.
romangram.com | @romangram_com