#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_333
منتظر، همچنان نگاهش می کند. امیرعلی با ته مانده ی خنده، با چشم و ابرو به روبه روش اشاره می کند.
- اینو دیدی؟!
چند لحظه به برج میلاد نگاه می کند. این هم روی تمام داشته های تازه ی تهرانش!
- در مورد حرفت، ایده ای نداره؟!
دوباره که به طرف امیرعلی برمی گردد، صورتش جدی شده و متفکر.
- اجازه بده بریم خونه، استراحت کنی... همه چیزو برات میگم...
دوباره شهر را تماشا می کند. همه ی فکرش پر شده از دو نفر: امیرعلی و امیرعلی!
پوزخند می زند و به کوههای پوشیده از برف خیره می شود.
***
هانیه هنوز خواب است که نامدار با امیرعلی تماس می گیرد. از رسیدن ِ او مطمئن می شود و طوری سفارش می کند که امیرعلی هم حرص می خورد، هم خنده اش می گیرد.
- می خوام خیالم راحت باشه مدتی که تهران پیش تو می مونه، راحته و همه ی امکانات رو در اختیارش میذاری... مقدار پولی که فرستادم، اونقدر کافی هست که براش ماشین و راننده بگیری... به بهداد بگو یه آدم قابل اعتماد و سالم معرفی کنه که در اختیارش باشه... یه نفر هم باید باشه کارهای خونه رو براش انجام بده...
خیلی دلش می خواهد بگوید "مامان اینجا مطمئنم خوشحال تر از نیویورکه... اونجا همه ی وسایل رفاهش رو مهیا کردی ولی هیچ وقت مثل یه همسر، کنارش نیستی. ولی اینجا حداقل آزادانه جاهایی میره و کارایی می کنه که خودش دوست داره و باعث رضایتشه."
می خواهد بگوید " دست بردار از این پدر بودن برای من و مامان" ولی میزان دلخوری و نارضایتیش، به خاطر صادر کردن ِ اجازه ی آمدن مادرش کمتر شده.
romangram.com | @romangram_com