#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_332

- البته با مهربان جون و نوه ش!

طاقت نمی آورد منتظر فرصت بهتر شود.

- امیرعلی...

گذرا نگاهش می کند و دوباره به خیابان چشم می دوزد. اما هانیه خیره به نیمرخ محکم و جذابش، می پرسد: خودشم چیزی می دونه؟!

می پرسد و دعا می کند جواب، منفی باشد.

- از اینکه می خوام ببرمتون امامزاده؟!

- نه... از احساس ِ تو..

دوباره نگاه گذرای امیرعلی و اینبار لبخندی محو... و سری که با مکث تکان می دهد.

خوشحال باشد یا ناراحت؟!

- چند روز پیش بهش گفتم... همون وقت که سه تایی اومدن خونه م...

سوال بعدی، با ترس بیشتری همراه است.

- چی جواب داد؟!

امیرعلی کوتاه می خندد.

- حرفم جواب لازم نداشت!

romangram.com | @romangram_com