#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_331


- می خوام باهاشون مثل اون سالها راحت باشی...

لبخند می زند. این پسر، هنوز فکر می کند دلیل دوری کردنهاش، موقعیت زندگیش است. نمی داند این شهر ِ غریبه شده ی عزیز، اگر براش جذابیت و کششی هم دارد، توی همان خانه ی جدید است و پدر عشقش: دکتر امیرعلی صداقت...

لب می گزد. بالاخره واقعا آقای دکتر شد!

دلش مثل هجده سالگی بیتاب شده... دست می کند توی کیفش، تسبیح را بیرون می کشد. هر دانه اش را میان ِ دل ِ انگشت شست و سبابه لمس می کند. اگر این دانه ها زبان داشتند، چه داستانها از دلتنگی و اشک و دعا و بیقراری تعریف می کردند.

امیرعلی به تسبیح نگاه می کند.

- میدونی اولین جایی که می خوام ببرمت کجاست؟!

نگاهش می کند.

- امامزاده... اِم...

می خندد.

- خراب کردم!... یه امامزاده توی تجریش...

- امامزاده صالح!

- آها! خودشه!

چشمک می زند.


romangram.com | @romangram_com