#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_330

امیرعلی دستش را می گیرد و می فشارد.

- عادت می کنی... اومدی پیشم... این مهمه!

کاش امیرعلی هر جای دیگری رفته بود غیر از اینجا... تهران، مخصوصا حالا، براش پر است از درد و وسوسه... داشتن ِ ممنوعه ای قبل از رانده شدن ِ دوباره!

یکباره دلش پر می کشد م*س*تقیم برود خانه ی ایران خانوم.

- مامان!

انگشتهاش فشرده می شود. نگاه می کند به امیرعلی که کمی به طرف او متمایل نشسته.

- جانم؟

مردد است چطور حرفش را بگوید.

- خانواده ی مهربان جون هم خیلی تغییر کرده... هم محل زندگی و خونه شون... هم...

دنبال کلمه ی مناسب می گردد.

- امروزی هستن... کالچر سنتی دارن... ولی از زندگی مدرن چیزی کم ندارن... اونا هم دیگه مثل قدیم نیستن...

انقدر مشغولیت ذهنی دارد که دلیل این حرفهای پسرش را نفهمد.

- منظورت چیه؟!

امیرعلی شانه بالا می اندازد.

romangram.com | @romangram_com