#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_329
مکه رفتن... یعنی حج عمره... یعنی دو هفته سفر... یعنی دو هفته از یک ماه فرصتش، بدون حضور او...
- اینجا بهشت زهراست... راننده تاکسی فرودگاه که منو رسوند، می گفت خیلی بزرگه... پدر و مادرتم اینجان؟
خیره به گنبد، که در نور آفتاب برق می زند، سر تکان می دهد و نفس عمیقی می کشد. پدرش... مادرش، سیما...
وقتی مرد، هانیه ایران نبود... عمو ناصر خبر داد... داشتند ترتیب مهاجرتشان را می دادند. چیزی نمانده بود دوباره کنارش باشد... همانطور که سیما می خواست و آرزو داشت: فقط یک اتاق، یک لقمه نان،... ولی نزدیک دخترش.
- من هنوز نیومدم... با هم میایم، پیداشون می کنیم.
همه چیز براش تازگی دارد. ظاهر آدمها، بزرگراهها، ماشینها، ساختمانهایی که هر چه پیش می روند، بلندتر می شوند و شیک تر، شلوغی ِ شهر، مغازه ها... همه چیز تغییر کرده.
شلوغ، آلوده و انگار دیگر آن تهران ِ بیست و پنج سال پیش نیست که سالها و سالها، چشم می بست و کوچه ها و خیابانهاش را مرور می کرد تا از خانه ی عمو، در ذهنش برسد به خانه ی خانوم.
احساس غربت می کند. با این همشهری ها و شهری که توش بزرگ شده، احساس غربت می کند.
مگر اینجا تهران نیست؟ مگر حسرت ِ شنیدن ِ همهمه ی پیاده روهای شلوغش را نداشت؟! مگر آرزو نمی کرد یکبار دیگر، صدای داد راننده ها را به فارسی بشنود؟! مگر دلش پر نمی کشید تابلوهای فارسی مغازه ها را بخواند؟!... حالا چرا احساس غریبی می کند؟!
آدم که غربت زده شد، انگار غریبی می رود توی خونش... می نشیند وسط سرش... ته قلبش... انقدر که هم در غربت، غریب است، هم در وطن...
وطن کجاست؟ تهرانی که می شناخت چه شده؟ چه شده که حس می کند در شهرش، بیگانه است؟!
- مامان؟... چی شده؟!
بغضش را فرو می دهد و زمزمه می کند: همه چیز عوض شده...
romangram.com | @romangram_com