#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_328
خودش هم نمی داند چطور، آن "نه" های قاطع، شد رضایت... آن هم مشروط! یک ماهه... هنوز به امیرعلی نگفته فقط یک ماه می ماند. نگفته نامدار، بلیت برگشتش را هم با بلیت رفت، روی میز جلوی آینه گذاشته.
امیرعلی هم منتظر جواب نیست.
- مهربان جون خیلی خوشحال شده از اومدنت... امیرعطا می گفت خیلی وقت ِ خوبی اومدی...
مهربان؟! می خواهد سوال کند مهربان کیست ولی یادش می آید گفته او هم مثل نوه ها، به ایران خانوم می گوید "مهربان".
یعنی انقدر با آنها صمیمی شده؟!
یادش می آید صبح تا شب، می نشست پای بساط خیاطی ایران خانوم و سیر نمیشد از هم صحبتی و گوش دادن به حرفهاش.
امیرعلی حق دارد. چند بار براش ماجرای ازدواجش را تعریف کرده بود و باز هم مشتاق، مثل دفعه ی اول، می شنید و ل*ذ*ت می برد.
از خانواده ی پدریش که "دستشان به دهنشان می رسید". از پدرش که شغل دولتی داشت و فکل کراواتی بود... از نذری پزان ِ هر ساله ی مادرش که توی یکی از همان مراسم، دل داده بود به جلیل، پسر م*س*تاجرشان... مخالفت های خانواده اش... نامزدی ای که به هم خورده بود و نگاههای مردد و تلخ ِ آشنا و فامیل به او... ترس از بی آبرویی ِ آقاجانش که ایران را چشم و چراغ خانه اش می دانست... غصه خوردنهای مادرش... طعنه های برادرها...
- هنوز به شهر نرسیدیم اینطور خیره موندی!
صدای خندان ِ امیرعلی، حواسش را برمی گرداند.
- دارم برای خودم حرف می زنم؟!
لبخندی بی حواس می زند.
- چی می گفتی؟!
- گفتم مهربان یه مدت تنهاست. چند ساله می خواستن همگی برن مکه. حالا که همه چیز اوکی شده، مهربان جون قلبش مشکل داره، دکتر گفته پرواز براش خطرناکه... چند روز دیگه پسرها و عروسهاش می رن... امیرعطا می گفت تو اومدی، کمتر غصه ی مکه نرفتنو می خوره.
romangram.com | @romangram_com