#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_327
- اونقدر که می گفتی آلوده نیست.
امیرعلی لبخند می زند.
- عزیزم! الان تقریبا توی صحراییم و بیست و پنج مایل با تهران فاصله داریم.
یاد اطلاعات وحید می افتد.
- نکنه فکر کردی مثل بیست و پنج سال قبل که رفتی، هواپیمات توی فرودگاه مهرآباد لندینگ کرده؟!... صبر کن به شهر برسیم، بعد ایده ت درباره ی آلودگی هوا رو بهم بگو.
نفس می کشد... عمیق و طولانی... و هوای شهر را، وطن را، توی ریه هاش نگه می دارد.
هنوز باور نکرده در تهران است.
در ماشین که می نشینند، آفتاب کامل بالا آمده.
- جسی و عمه کتی چطور بودن؟
اگر اول حال نامدار را می پرسید، جای فکر داشت.
- خوب بودن.
پوزخند می زند.
- نامدار چطور راضی شد بیای؟!
romangram.com | @romangram_com