#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_326

امیرعلی شانه بالا می اندازد و شیطنت ِ صدا و چشمهاش محو می شود.

- بهت که گفتم این دختر با همه ی دخترایی که می شناسم فرق داره...

خیره به چرخ دستی، نفس بلندی می کشد.

- نمی دونی باهام چیکار کرده مامان...

قدمهای هانیه شل می شود و ناخودآگاه اخم می کند.

- اذیتت کرده؟!

فراموش می کند پسرش در آستانه ی سی سالگی ست، نه بچه ای که نیاز به حمایت داشته باشد.

امیرعلی از گوشه ی چشم، نگاهش می کند؛ لبخند می زند و لب پایینش را می مکد.

تازه منظورش را می فهمد.

"یعنی به این زودی عاشق شدی؟!"

نه! الان تازه رسیده. باید در شرایط بهتر و سر فرصت باهاش صحبت کند.

از سالن خارج می شوند.

- چند روزه هوا گرمتر شده.

سر تکان می دهد و نگاهش را از آدمها و محیط می گیرد.

romangram.com | @romangram_com