#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_325


دلش، زودتر و جلوتر از جسمش پر کشیده بود به تهران.

امیرعلی، یک دست را دور شانه های هانیه می اندازد و با دست دیگر، چرخ دستی را هدایت می کند.

- پروازت چطور بود؟!

لرزش کم شده. مثل بچه ای که بعد از گم شدن در بازار ِ شلوغ، مادرش را پیدا کرده.

- خوب... تنها اومدی؟!

بلافاصله از سئوالش پشیمان می شود.

امیرعلی با شیطنت لبخند می زند.

- اگر منظورت راننده ست که اینجا ندارم... اگر هم منتظر بودی با نازنین بیام، باید بگم با من تنها تا سر خیابون هم نمیاد چه برسه به فرودگاه... تازه این وقت ِ صبح!

نگاهش به آدمهاست، گوشش به امیرعلی و حواسش به انتظار بیهوده و مسخره اش. چند لحظه طول می کشد تا حرف امیرعلی را درک کند. یعنی ممکن است این علاقه، یک طرفه باشد؟!

نمی داند از این برداشت، خوشحال باشد یا ناراحت. از وقتی امیرعلی ماجرا را گفته، وحشت دارد. وحشت ِ قرار گرفتن مقابل ِ احساس ِ سی ساله اش. ترس ِ ارتباط ِ دوباره با کسی که سی سال... نه! سی و یک سال پیش، همه ی دنیاش بود.

و حالا، مثل خودش، زندگی و خانواده ای م*س*تقل دارد. ولی از زمانی که نامدار رضایت داده، حسی موذی، مثل موریانه به جان ِ قلبش افتاده. وسوسه ی تکرار ِ لحظه های شیرین...

صداش هم کورسوی امید دارد، هم تردید.

- چرا؟!


romangram.com | @romangram_com