#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_324

احساس غربت و گم شدن می کند؛ مثل بچه ای که در بازار شلوغ، مادرش را گم کرده.

نفس عمیقی می کشد؛ بوی وطن! بعد از بیست و پنج سال...

مامور گمرک، بلندگوی فرودگاه، باربرها، مسافران... همه فارسی صحبت می کنند. چشمهاش با ولع، بعد از سالها، ایرانش را می بیند. می لرزد. نفس عمیق می کشد و با همه ی وجود، گوش و چشم می شود تا ببیند... بشنود.

از گیت که می گذرد، صدایی آشنا را کنارش می شنود.

- بالاخره اومدی! ولکام بک!

چرخ دستی را رها می کند، امیرعلی را بعد از دو ماه، میان دستها می گیرد.

- امیرعلی... پسرم...

می خواهد هر چه دلشوره و اضطراب دارد، با لمس تن ِ پسرش پاک کند؛ هر چه فکر و خیال است، با نفس کشیدن ِعطر پاره ی تنش پس بزند.

همه ی دارائیش همین مرد جوان است با سینه ای ستبر و قلبی که زیر گوشش، دلتنگ و تند می زند.

امیرعلی، مادر را به سینه می فشارد، چانه اش را روی سر او گذاشته و چشمها را بسته.

بالاخره آمد! بالاخره رضایت داد بیاید تا هم پسرش را ببیند، هم دختری که حالا مطمئن است همه ی خواسته و آرزوش شده.

قد ِ نازنین از مادرش بلندتر است. سرش را می تواند روی شانه ی او بگذارد.

هانیه عقب می رود. خیره می شود به صورت ِ او. به لبخند آرام و چشمهاش که از رضایت لبریز شده.

برعکس چشمهای نامدار، وقتی تا فرودگاه کندی همراهش آمد. وقتی دو دستش را توی جیب پالتو کرده بود و در سکوت، متفکر، همراهش راه می رفت. وقتی سفارش کرد "مواظب خودت باش..." و بی هوا، با یک دست، جلو کشیدش، لبهاش را چسباند به پیشانی هانیه و همانطور ماند. گفت " دلم برات تنگ میشه"... نفسهاش خورد به موها و روسری ِ او. سرش را عقب برد و دیگر نگاهش نکرد.

romangram.com | @romangram_com