#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_323
نااميد ،با صدايى كه به سختى شنيده مى شود مى گويد:
- من و ببخشيد ،....رفتارها و اعتقادات شما ، از چیزایی که من می تونم دوست داشته باشم، خیلی دوره.
سردرگم، دوباره صداش می زند.
- نازنین!
بی توجه، می رود گوشه ی کاناپه می نشیند. امیرعلی، کانتر را دور می زند تا به طرفش برود.
نهال، در را باز می کند.
- شما راحتین؟!... م*س*تر جان! بی زحمت یه ظرف بده برای کبابا.
عطا بلند می گوید: چی ساخته امیرعطا خان ِ آشپزباشی!... گرسنه هاش آماده باشن!
همراه ِ باد ِ سرد، بوی کباب هم وارد می شود. باید مثل همیشه اشتهاش ت*ح*ر*ی*ک شود ولی نازنین که به صفحه ی خاموش تلویزیون خیره مانده و جمله ی سختش نمی گذارد.
***غریب را، دل ِ سرگشته در وطن باشد
می لرزد. یقه ی پالتوی بلندش را بالا می دهد و دسته ی کیفش را در مشت می فشارد.
لرز تنش از همان وقت شروع شده که سر مهماندار اعلام کرده در آسمان جمهوری اسلامی ایران هستند.
نمی داند سردش شده یا از آن لرزهای هسیتریک قدیمی ست یا ترسیده...
romangram.com | @romangram_com