#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_322
- نازكننده و باارزش...
I've waited for you for so long
- معشوق و دلبر...
نازنین، بی حرکت ایستاده. نمی داند هنوز اخم دارد یا نه؟ اصلا نمی داند اعضای صورتش چه حالتی گرفته اند. فقط داغی ِ گونه هاش را حس می کند.
چشمهاش، روی خط ِ م*س*تقیم ِ دود سیگار، برعکس، پایین می رود تا روی سرخی ِ سر ِ سیگار.
به زحمت سر می گرداند و به طرف نشیمن می رود.
- نازنین!
دیگر برنمی گردد.
امیرعلی می ایستد.
- اجازه ميدى وقت بيشترى با هم باشيم ....دوست دارم بيشتر باهات اشنا بشم ...شايد...
نگاه ِ نازنین، روی بار ثابت می شود.
دلش می لرزد.....مگر خودش دوست ندارد؟!... هر چقدر هم این مرد ِ جوان را زیر سوال ببرد، نمی تواند با خودش منکر ِ برتر بودن او، نسبت به مردهای دیگر شود. ولی این دوست داشتن، نه افتخاری براش محسوب می شود، نه نتیجه ای دارد.
این بار ِ خوشگل نمی گذارد... آن دختر ِ منشی و امثال ِ او نمی گذارند... اعتقاداتش نمی گذارند ...از همه مهمتر شكوه !...امكان ندارد بگذارد این دوست داشتن، به جایی برسد.
نمى داند اگر برگردد و توی چشمهاش نگاه كند ،باز هم مى تواند با صراحت و قاطعيت جواب بدهد !؟
romangram.com | @romangram_com