#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_316
لپ تاپ را به طرفش برمی گرداند.
- بشین... راحت باش!
سعى مى كند آرام بماند. صندلی را کنار می کشد و می نشیند. انگشتهای دو دستش را زیر کانتر، در هم می تاباند و به صفحه نمایش نگاه می کند.
ذهنش كامل درگير عكسها مى شود ،امير على خيلى راحت حرف می زند و همه را معرفى مى كند.
يكى از عكسها در برابر ويلايى بسيار بزرگ و مجلل است كه با تصورات نازنین خيلى فرق دارد.
- اين مامانمه.
مهربان قبلاً توصيف زيبايى هانيه را كرده ولى باز از قرار گرفتن آنهمه ظرافت و زيبايى در كنار هم مبهوت مى شود.
- چقدر خوشگلن!
امیرعلی، لبخندى به پهناى صورتش مى زند.
- خيلى!
در كنارش مردى قرار گرفته؛ بى لبخند ... صورتى آشنا و بسيار شبيه به پسرش و نگاهى نافذ، اما سرد ،به طوريكه از درون عكس هم قابل لمس و حس شدن است .
با چانه اى كه حس اقتدار را تداعى مى كند و نمايانگر درايت است.
-اينم پدرم.
متعجب از اين همه شباهت، سر بلند مى كند و به نيمرخ امير على خيره مى شود ،لبخندش محو شده كه باعث تعجب نازنین مى شود.
romangram.com | @romangram_com