#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_314

از گوشه ی چشم، نگاهى دزدكى به او مى كند ....نگاهش روى صورت ارام و مغرور او ثابت مى ماند. به يك نتيجه مى رسد: جذاب ترين مردى كه تا آنروز ديده! كمى بخواهد بى پروا تر فكر كند ،جذابترين مردى كه او را در آ*غ*و*ش گرفته! اصلا مگر کسی هم غیر از امیرعلی، او را ب*غ*ل کرده؟!

فكر كردن به آن ماجرا هم باعث مى شود خجالت بكشد ....لب پايينش را مى جود ....در فكر مبارزه با نفسش است ....خيال ندارد دوباره نگاهش كند.

عطا با ظرف کبابهای سیخ شده از کنارش می گذرد و به آنها ملحق می شود.

ناتوان از تلاشى كه عمداً انجام ميدهد ،چشمهاش دوباره به آن سمت حركت مى كند ،اينبار امير على در چارچوب در ایستاده و به روش لبخند مى زند.

***.

-معذرت مى خوام كه تنها موندى ... بیرون سرده وگرنه دعوت می کردم بیای روی تراس.

به زحمت لبخند می زند.

-خوبم ،خيلى ممنون!

امیرعلی می رود سراغ آماده کردن ِ میز. با وسواس، وسایل را چیده. فقط نوشیدنی و سالاد و بقیه ی مخلفات میز مانده.

- کمک می خواین؟!

فرصت خودش پيش امده!

ظرف سالاد و بطری های نوشابه را روی کانتر می گذارد.

- چرا كه نه!

نازنین، وسایل را روی میز می چیند.

romangram.com | @romangram_com