#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_313
وقت برای یادگیری زیاد است! می رود به تراس و جلوی باربکیو می ایستد.
از پشت شیشه، دوباره به نازنین نگاه می کند. صداش کند بیرون؟ نهال هم می آید!
ژل را روی ذغالها خالی می کند و کبریت می زند.
صدا نزده، نهال خودش به تراس سرک می کشد.
- م*س*تر؟ کمک می خوای؟!
لبخند می زند.
- نه... بیرون سرده...
نهال نزدیک آتش می شود.
- پس آتیش برای چیه؟!
نازنین،ریموت را برمی دارد، تلویزیون را خاموش می کند. برمی گردد نهال را که برای امیرعلی حرف می زند، نگاه می کند.
نور آتش روى صورتش افتاده ... گاهى جواب نهال را می دهد و گاهی خیره به آتش یا نهال، به حرفهاش گوش می کند و می خندد.
فرصت خوبيست تا او را كامل برانداز كند
هميشه در چنين شرايطى ،اعضاى خانواده دور و برش بوده اند ......به جز احساس گ*ن*ا*هى كه در ته قلبش دارد ،دلش مى خواهد او را بيشتر بشناسد ،نوعى كنجكاوى كه تا امروز در برابر كسى نداشته.
romangram.com | @romangram_com