#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_312
-تو كافيه همينجورى ،فقط با همين ژست و نگاه ،با مشترى هاى عمو برخورد كنى ،تا بدون حتى دقيقه اى فكر ...قرار داد رو امضا كنن!
چى مى تواند بگويد ،جز اينكه بدون اداى كلمه اى در سكوت نگاهش كند.
***روز قبل با عطا تماس گرفته و براى شام آنشب دعوتشون كرده .
شايد آنشب فرصتى شود تا از احساسش، به نازنین بگوید.
اول ذهنش رفته به سمت رستوران .. اما احتمال پیش آمدن ِ فرصت برای حرف زدن، با وجود شیطنتهای نهال و عطا، کم است
. کوه و گردش هم که فرصت ِ طولانی و روز تعطیل می خواهد.
زمانى كه عطا که پرسيده "وسط هفته، به چه مناسبت؟!"
مردد شده "هم اينكه دور هم باشيم هم ،خبری رو بهتون بدم!"
از وحید، آدرس فروشگاهی را می پرسد که بتواند گوشت برای کباب درست کردن بگیرد. وحید خودش زحمت ِ تهیه ی گوشت را قبول می کند. ممنونش می شود. باید برود خانه و دستی به گوشه کنارش بکشد... براش شب مهمی ست... اگر شرایطش محیا شود و... نازنین هم... بدخلق نباشد!
چند دقیقه بعد از اینکه وحید، ظرف ِ بسته بندی شده ی گوشت را براش می آورد، عطا و دخترها هم می رسند.
تمام مدت که از مهمانهاش پذیرایی می کند و با هم چای و قهوه می خورند، در حال برنامه ریزی ست... جلوی بقیه حرف بزند؟ نازنین را که نمی شود تنها گیر انداخت! مگر توی برف و در حالی که پاش آسیب دیده باشد!
باید برای اولین بار، کباب درست کند. شیشلیک... دیده بهداد چطور کبابها را آماده می کرد. اما وقت ِ سیخ کشیدن، تازه می فهمد باید با دقت بیشتری می دیده!
عطا به کمکش می رود. دخترها جلوی تلویزیون نشسته اند. نهال کانالها را بالا و پایین می کند و روی کلیپ های موسیقی نگه می دارد. یک چشمش به نازنین است که کوسن را زیر آرنجهاش گذاشته و حواسش به تلویزیون است، یک چشمش به دست ِ عطا که ماهرانه سیخ را از میان ِ گوشت و استخوان، رد می کند.
- تو برو آتیشو آماده کن... من اینو تموم می کنم.
romangram.com | @romangram_com