#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_311
چشمهاش را مى بندد ،سعى مى كند به خودش دلدارى بدهد.براى مدت كوتاهى در همان حال،متفكر مى نشيند
-عطا ! من يه مقدار پول تو بانك دارم ،يه مقدار هم پس انداز تو خونه دارم ،زياده ...از چند سال پيش پول ساندويچ هام رو از شكوه جون گرفتم و جمع كردم ...هيچكس ازش خبر نداره ...حتى نازى!
به نظرت مشكلى رو حل مى كنه؟
شايد خودش جوابش را مى داند ،ولى به تاييد عطا نياز داردتا اعصابش ارام بگيرد .كسى كه همواره هست تا راهنمايى ش بكند.
لبهاى عطا به لبخندى شيرين و ارامش بخش باز مى شود،
"پول ساندويچ هاى نهال چقدر مى توانست باشد"
بدون انكه لبخند از روى لبهايش محو شود ،شانه هاش را بالا مى اندازد
-امكانش هست ، ولى به نظرم تو اين شرايط نماز و دعا كارساز تر باشه!
چشمهاش را تنگ مى كند مبارزه جويانه مى گويد
-از من م*س*تجاب الدعوه تر پيدا نكردى ......من حتى نمازم نمى خونم ! اونجورى نگام نكن !...مى دونم كه ميدونى ...من دعا كنم بدبخت تر مى شين .
لبش را گاز مى گيرد بدون نيت و صادقانه از دهانش خارج شده ،نمى خواست اهانت كند.
عطا دوباره مى خندد ..خنده اى كه ناخواسته تا اعماق وجود نهال را گرم مى كند و كم كم ارامش را بوجودش باز مى گرداند.
به صورت جذاب عطا نگاه مى كند كه خيره شده بهش...دنبال كلمات درستى مى گردد تا بتواند جبران حرف نسنجيده اش را بكند.
romangram.com | @romangram_com