#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_310
-مامان مطب ِ ...بابا هم حواسش نيست!
با ليوانى چاى شيرين برمى گردد و در كنارش مى نشيند.
-بخور
سرش را بالا مى اورد .. با چشمهاى خيس و پرسشگر به عطا نگاه مى كند.
با ابروش اشاره مى كند...
-بخور تا بگم
نفس عميقى مى كشد،از كجا شروع كند.به نظرش هر چه كلى تر صحبت كند و وارد جزييات نشود بهتر است.
-اخه اين چه قيافه ایه به خودت گرفتى....تو ديگه هيجده سالته ،به اندازه ی كافى بزرگ شدى.
به صورت زيبا و هميشه شيطانش نگاه مى كند كه به نظر مى رسد تلاش زيادى براى ارام نگه داشتن و منطقى به نظر رسيدن مى كند
-بابا يه مقدار دچار مشكل شده ،اما نه اونقدر كه تو به خاطرش خودتو به اين روز انداختى .....مشكلات مالى ،بالا و پايين شدن قراردادها ،عضو جدانشدنى و تفكيك ناپذير از زندگى يك سازنده ست ...اين ميون گربه ر*ق*صونى يكى از مهندس ها هم بهش اضافه شده ....اتفاق تازه اى نيست .......بارها اين اتفاق افتاده ،نگران نباش درست مى شه...
نمى داند نهال چه برداشتى از حرفهاى اميررضا كرده ،كه اينطور داغون ست
-در ضمن يادت كه نرفته ،بابا خيلى زود عصبانى ميشه ،زودتر از اون هم اروم ميشه ....يه مقدار پياز داغش رو زياد كرده تا زودتر به نتيجه برسه...
-چرا به بابام نمى گين ،اون حتماً مى تونه كمك كنه.
-عمو در جريانه ...بعد هم چيز مهمى نيست ،وگرنه منم الان بايد نگران اوضاع شركت بودم.
romangram.com | @romangram_com