#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_309
احساس مى كند حفره اى در درونش ايجاد شده...
دست عطا روى بازوى لرزانش مى نشيند.
- چى شده نهال ؟...ببينمت؟
ناخواسته اشك در گوشه چشمانش جمع مى شود..
--نهال؟؟
اشكهايى كه به شدت در مقابل ريختنشان مقاومت مى كرد ،بى امان روى صورتش فرو ميريزند....با نوك انگشتانش انها را پاك مى كند ....اما فايده اى ندارد....اشك ها قصد بند امدن ندارند
صداى حرف زدن امير رضا دوباره بلند مى شود...
تمام تنش مى لرزد ...سعى مى كند ان را پنهان كند
عطا ارام به سمت صندلی میز کامپیوتر می بردش.
-همينجا باش تا من بيام
در استانه در عطا را صدا مى كند
-نفهمن من اينجام
با محبت نگاهش مى كند
romangram.com | @romangram_com