#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_308

براى مدتى كز كرده پشت در اتاق مى نشيند ،لحظه ها به نظرش طولانى تر شده ....

-يا حسين!!! تو دست از اين اخلاق ترسوندن مردم بر نمى دارى؟!

عطا در حاليكه حوله اى روى شانه هاش قرار دارد ،از حمام خارج شده .....دست به كمر و با نگاهى توبيخ گر منتظر جواب است

سعى مى كند به چشمهاى عطا نگاه نكند.

-سلام ....صبح بخير

ابروهاى عطا از تعجب بالا پريده اند

"نهال و اين همه ادب و فروتنى !انهم انموقع از روز"

نگاهش به در بسته پشت سر نهال مى رود و دوباره برمى گردد روبه روى نهال .

نگران به نظر مى رسد

-عليك ....خوبى؟؟

"خوب؟"دلش مى خواهد همه ان شنيده ها را از ذهنش پاك كند.

-اوهوم ...ببخشيد ....من....بعداً برمى گردم.

-نهال !...صبر كن ببينم.

براى صبر كردن نياز به اعتماد و ارامش دارد كه او هم در ان لحظه خالى از هر گونه ارامش است..

romangram.com | @romangram_com