#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_307
-كس ديگه اى هم هست؟؟!
نازنين با استرس چند جرعه ديگه از چاى ابكى اش را مى نوشد.
-اره ديگه ...امير على هم هست ...اصلاً داريم ميريم خونه اون ....
نازنين چاى سردش را تا اخر سر مى كشد.
-پروژه به اون عظمت حقش بود عمو يه سور درست و حسابى ميداد.
با ارزوى انكه زنده از زير نگاه مشكوك شكوه بيرون بياد ،لقمه اى براى خودش مى گيرد..
-حواست باشه لقمه گنده تر از دهنت برندارى!!!
ده دقيقه بعد ،بالاى پله ها رو به صورت خندان نازنين ،بشكن زنان قر مى دهد.
-برم اين خبر فتح الشكوه رو شخصاً به سمع و نظر عطا برسونم...
نازنين با خيال راحت مى خندد و از همان پايين برايش ب*و*سه اى مى فرستد.
***مدتى ست گوش ايستاده .
پاهاش به دو وزنه سنگين تبديل شده اند.مى ترسد قدم از قدم بردارد و انها را متوجه حضور بى دعوت و بى موقع خودش بكند.
صداى قدمهاى امير رضا كه نزديك مى شود،در حاليكه ضربان قلبش به شدت بالا رفته ،به سرعت ،وارد اتاق امير عطا مى شود .....در را پشت سرش مى بندد .....گلوش خشك شده ......صداى فريادهاى امير رضا قلبش را از كار مى اندازد....
romangram.com | @romangram_com