#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_306

-با پدرت صحبت كردم ،حرفى نداره،منم نظرم اينه كه اخلاق و رفتارش و تو اجتماع هم ببينى ،بد نيست.

نهال از زير ميز حواسش به پاهاى برهنه و خوش تركيب نازنين ست كه با استرس تكانشان مى دهد .....سرش را بالا مى اورد.

نگاه مردد نازنين با التماس بهش دوخته شده ......در واقع "نه" گفتن به شكوه و خواسته هايش در فرهنگ نامه لغات او وجود ندارد .

-مامان ،ما امشب شام قراره با عطا بريم بيرون .

شكوه ابرويى بالا مى اندازد ...نگاهى به نهال مى كند كه گوياى همه چيز ست.

-اُغُر به خير ....با اجازه كى؟؟؟؟

به قيافه منتظر نازنين نگاه مى كند ،با حرص نفسش را ميده بيرون "صد در صد برنامه خاصى ندارد ،جز اينكه بشينه اون گوشه و براى بلاتكليفى خودش تاسف بخورد"

-از كى بيرون رفتن با عطا اجازه ميخواد!؟......يكى از پروژه هاى مهمش با موفقيت تموم شده ....امشب جشن داريم .....بعدم هر چى ميگن بگى باشه ،فكر مى كنن نازى عيب و ايراد داره

هر دو ،در ظاهر ارام و در باطن با استرس منتظر جواب شكوه هستند...

كسى نيست كه از علاقه شديد شكوه به امير عطا بى خبر باشد ،هميشه تعريف از عطا نقل زبونش ست ،از اون طرف ته دلش حق را به نهال ميده ، "شايد نبايد به اين زودى جواب بدهد"

نهال ،بر خلاف نازنين ،به راحتى از كوچكترين نقطه ضعف هاى شكوه خبر دارد و از انها به نفع خودش استفاده مى كند...

شكوه از جا بلند مى شود.

-باشه ،مشكلى نيست...

ناگهان با ياداورى نكته اى اخمهايش در هم مى رود.

romangram.com | @romangram_com