#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_304
- از تخم مرغاش بدم میاد... همشم تخم مرغه...
سیما حرفی نزد تا غذاش تمام شد.
- پاشو به درسات برس.
داشت ظرفها را در هم می گذاشت.
- میرم ظرفا رو میشورم، بعد.
سیما خواست اعتراض کند که درد ساکتش کرد.
هانیه سریع ژاکت پوشید و روسری سر کرد.
- تو کمرت درد می کنه، میرم میشورم. دو تا تیکه بیشتر نیست... کمرتو بده رو به چراغ، گرم بشه.
حداقل در حیاط، کسی نبود جور خاصی نگاهش کند.
***تهران/ پاییز1391
چند روزست كه خودش را در اتاقش محب*و*س كرده و وقتش را در ظاهر به مطالعه و در اصل به فكر كردن درباره مساءلى كه از فهمشان عاجز ست مى گذراند.
-نازى !...بس كن ديگه .....انقدر دل دل نكن ...بگم ميايم؟؟؟
مدت زيادى ست كه تو فكر به نقطه اى زل زده .
-فردا؟...اخه به چه مناسبت؟
romangram.com | @romangram_com