#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_303
- تیر خورده؟!
سیما سر تکان داد.
- خورده به دستش... استخونش شکسته.
صورتش از تصور بلایی که سر ِ دست امیرعلی آمده بود جمع شد.
- مگه نگفته بود جلو نرفته؟!
- نمی دونم... درست حرف نزد... ایران خانوم همین که دیدش، هول کرد، امیرعلی هم گفت هیچی نیست...
فکر کرد "پس جایی که رفته، اونقدرا هم بی خطر نیست... کاش دوباره نره."
و دل نگران پرسید: بازم می خواد بره؟!
سعی کرد با احتیاط بپرسد. سیما شانه بالا انداخت.
- رفتنش که میره؛ گفت اومدم مرخصی... ولی نمی دونم کِی...
اشتهاش کور شد. کاش ایران خانوم نگذارد دوباره برود. اگر در بیمارستان بود که تیر نمی خورد... پس دروغ گفته تا مادرش نگران نباشد. کاش به حرف کسی گوش میداد.
- چرا غذاتو نمی خوری؟!
به مادرش نگاه کرد ولی حالت خاص چشمهای سیما باعث شد مثل مجرمها نگاهش را بدزدد.
romangram.com | @romangram_com