#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_302
- می گفتی ایران خانومم تنهاس، بیاد با ما ناهار بخوره دیگه.
- تنها نیست... پسرش برگشته.
"لعنت به این شانس! مامان چرا امروز تلگرافی حرف می زنه؟!"
- امیررضا که ظهرا نمی اومد...
- امیررضا نه؛ امیرعلی برگشته.
خواست نمایشی تعجب کند ولی نتوانست. فقط ابروهاش را بالا برد.
- اِ ! کِی؟!
سیما دقیق نگاهش کرد.
- صبح اومد.
باز نتوانست لبخندش را جمع کند.
- چشم مادرش روشن!
سیما تکه ای نان به دهان گذاشت.
- تیر خورده، فرستادنش عقب...
لقمه در گلوش گیر کرد.
romangram.com | @romangram_com