#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_301


تعجب کرد.

- عمو ناصر که گفت از مغازه میاره...

سیما اخم آرامی کرد.

- نمی خوام روزه ی شک دار بگیرم... شکر خدا که هم قندشو داشتن، هم شکرشو... ولی به عموت نمی خواد حرفی بزنی.

نشست سر سفره و همانطور که تخم مرغهای غذا را جدا می کرد، فکر کرد چطور بپرسد از امیرعلی خبر دارد یا نه؟

- کشور خانومم دیدیم... شب جمعه روضه داره، دعوتمون کرد.

قیافه اش درهم رفت.

- ایران خانوم که معلوم نیست بیاد ولی من و همدم میریم... تو هم که فرداش تعطیلی. اصرارم کرد عروسمو حتما بیارید.

اخم کرد.

- امتحان دارم.

سیما با تشر نگاهش کرد.

- هرچی خوندی بسه!

با حرص نفسش را بیرون داد. تا پنج شنبه بهانه ای پیدا می کرد. الان فقط می خواست از امیرعلی بشنود.


romangram.com | @romangram_com