#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_300

- اینجام... اومدم.

- کجایی یه ساعته؟!

زیر نگاه تیز ِ سیما، رفت کنار حوض. صورتش از هیجان، التهاب داشت. دو دستش را توی آب فرو برد. همه ی داغی ِ تنش پر کشید و لرز کرد. خطر از بیخ گوشش گذشته بود؛ هر چند پیش ایران خانوم بی آبرو شده بود! زیر چشمی به اتاق آنها نگاه کرد.

امیرعلی برگشته بود؟!

نتوانست لبخندش را پنهان کند.

مشتی از آب یخ به صورتش زد. "هین" ِ بی اراده ای از سردی ِ آب کرد و بلند شد.

دستش چه شده بود؟ شکسته بود؟ چرا؟!

سیما داشت کاسه های اشکنه را پر می کرد.

- دلپیچه داره؟!

گیج، وارد شد.

- هوم؟!

- بیرون روی گرفتی؟ نمیگی یه ساعت تو این سرما سر توالت میشینی کلیه ت می چاد؟!

دستش را گرفت روی حرارت علاءالدین و به جای جواب، پرسید: با ایران خانوم بیرون بودی؟

- آره... می خواست بره خرید، منم رفتم ببینم توی محل، قند و شکر کوپنی آوردن یا نه.

romangram.com | @romangram_com