#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_299


خنده اش را که دید، جرات کرد و آرام گفت: ایران خانوم... به خدا نمی دونستم شما...

ایران خانوم به نرمی به طرف بیرون هلش داد و زمزمه کرد: بدو برو دختر!

داشت از خجالت آب میشد. لب گزید.

- فکر می کردم تو اتاق باشید که...

ایران خانوم دوباره حرفش را قطع کرد.

- دِ برو دیگه! می خوای هم مادرت هم علی بفهمن؟!

اگر روش میشد، دوست داشت صورتش را بب*و*سد.

دمپایی هاش را دید که جلوی پاش توی ایوان جفت بود. کار ایران خانوم بود.

سریع بیرون رفت. شرم داشت پشت سرش را نگاه کند. ایران خانوم هم سریع در را بست.

پاورچین رفت به دستشویی کنج حیاط. دستهاش هنوز می لرزید. نفس راحتش بخار شد.

- هانیه؟

سیما بود. دلش از ترس پیچ می زد.

در دستشویی را باز کرد.


romangram.com | @romangram_com