#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_298
- دستت درد نکنه... یه شکستگی که این حرفا رو نداره! اذان گفتن؟
صدای خش خش پلاستیک و کاغذ آمد. هانیه فقط با دلهره و نگرانی، به اطراف اتاق نگاه می کرد.
- آره مادر... چرا پا میشی؟ چی می خوای؟
- جا نماز.
- بشین من برات میارم.
چشمش افتاد به پنجره های قدی ِ سه دری. تابستانها در وسط را باز می کردند. میشد از آنجا بیرون برود ولی اگر صدا می داد...
امیرعلی تشکر کرد.
- فرشو پس بزن تیمم کن.
دوباره ساکت شدند. رفت طرف در ِ رو به ایوان. از ترس و دلهره داشت به گریه می افتاد. صدای نماز خواندن امیرعلی بلند شد.
" خدایا این چه غلطی بود کردم..."
در اتاق باز شد. دست گرفت جلوی دهانش تا جیغ نکشد. ایران خانوم بدون تعجب، جور خاصی نگاهش می کرد. خجالت کشید. سر به زیر انداخت و انگشتهاش را در هم تاب داد. ایران خانوم در را بست و جلو آمد.
پشت بند در ایوان را باز کرد و در را گشود.
هانیه مردد و شرمنده نگاهش کرد.
داشت با شیطنت، بی صدا می خندید.
romangram.com | @romangram_com