#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_297
صدای در حیاط را شنید. سریع از جا پرید و پشت در رفت. آرام از لای پرده ی پشت دری به حیاط نگاه کرد.
بیچاره شده بود!
ایران خانوم و سیما، با زنبیلهای قرمز رنگشان وارد شدند.
برای بیرون رفتن از اتاق دیر شده بود. ایران خانوم وقتی او را در اتاقشان، کنار پسرش میدید، چه فکری می کرد؟!
وای! آبروش می رفت!
نگاهی به امیرعلی انداخت و با چشم، اتاق را دور زد. وقت فکر کردن نداشت. به تنها جایی که می توانست مخفی شود رفت؛ اتاق مجاور.
به در بسته تکیه زد و دعا کرد ایران خانوم نخواهد به آنجا بیاید.
"خدایا! غلط کردم! دیگه اونطوری به یه نامحرم زل نمی زنم... آبرومو حفظ کن!"
صدای در اتاق آمد.
"خدایا! ایران خانوم نیاد اینجا! امیرعلی بیدار بشه، دیگه نگاهمم نمی کنه. خدایا! دو تا شمع نذر می کنم بتونم بدون آبروریزی از این اتاق خلاص بشم!"
- اینا چیه خریدی عزیز؟!
با دو دست، سرش را فشرد. امیرعلی بیدار شده بود.
- قلم گرفتم واسه ت بار بذارم یه کم قوت بگیری.
romangram.com | @romangram_com