#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_296
به چشمهاش شک کرد.
- امیرعلی!؟
صداش هم تعجب داشت، هم سوال.
انگار منتظر بود چشم باز کند و بگوید " خودمم!"
سر گرداند و به حیاط نگاهی کلی انداخت. فقط غارغار کلاغ بود و صدای نمکی که از حلقش خارج میشد: نمـــکـــــــیه!
دوباره به امیرعلی نگاه کرد و مردد وارد شد. خیره و ناباور به صورت خوابیده ی او، در را آرام می بست که چشمش خورد به دست ِ از بازو گچ گرفته ی او که تا انگشتهاش ادامه داشت.
با وحشت، بی اراده زمزمه کرد "امیرعلی!" و بی آنکه منتظر جواب بماند، کنارش دو زانو نشست.
اولین بار بود او را خوابیده می دید؛ با آنهمه ریش نامرتب و پوستی که روی پیشانی و بینی اش تیره تر شده بود ولی از همیشه بی رنگ تر به نظر می رسید.
نمی دانست سوختگی پوستش از آفتاب است یا سوز سرما.
کمی خودش را جلو کشید. کف دستها را روی قالی گذاشت و با دقت و نگرانی به دستش نگاه کرد.
- امیرعلی... چه بلایی سر خودت آوردی؟!
صداش از بغض می لرزید.
دست دراز کرد انگشتهای از گچ بیرون زده ی او را لمس کند. او که خواب بود... نمی فهمید. آستینش را به چشمها کشید. حرارت دست امیرعلی، از آن فاصله ی کم هم به انگشتهاش خورد. خجالت کشید؛ امیرعلی خواب بود ولی خداش که خواب نبود!
دل ِ انگشتش آرام نشست روی نگین یشمی ِ انگشتر او. قلبش سخت می کوبید. نرمی ِ صیقلی ِ نگین را با همه ی وجود لمس می کرد و نگاهش خیره مانده بود به لبهای بی رنگ و ترک خورده ی او.
romangram.com | @romangram_com