#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_295
سیما پشت چشم نازک کرد.
- عایدی ِ زمینای ورامین باباشو داره...
ایران خانوم دوباره مشغول دوختن شد.
- مادره بریده و دوخته؟ اصل کاری پسرشه و هانیه... اصلش اینان که باید ببینن مزه ی دهن همدیگه هستن یا نه.
سیما بدون رعایت حضور هانیه، با اخم ملایمی گفت: ایران خانوم جون! تو رو خدا روشو زیاد نکن... این مگه عقلش به این چیزا می رسه؟ پس فردا دیپلمشو میگیره، می خواد بشینه ور دل من سوزن بزنه؟
اصلا نیاز به فکر نبود! هانیه یک نفر را می خواست، آن هم امیرعلی بود... اما مگر می توانست حرفی بزند؟!
امیرعلی فقط برمی گشت... فقط لب تر می کرد... کافی بود خواستگاری کند. یک لحظه هم تامل نمی کرد! ولی یحیی...
یحیی هم بعد از ماجرای خواستگاری کشور خانوم، سر گذر که هانیه را می دید، لبخند مسخره ای می زد و خیره میشد به او. یکی دو بار هم جرات کرده بود سلام کند و دنبالش راه بیفتد و مسیر خانه تا مدرسه را پشت سرش برود.
حوصله ی درس خواندن نداشت. مثل همیشه ترجیح می داد به اتاق ایران خانوم برود، مگر لابه لای حرفها، خبری از امیرعلی بشنود؛ سرش هم به خیاطی گرم میشد.
عالیه، لباسهاش را شسته بود و به اتاقشان رفته بود. عجیب بود نه صدای حرف مادرش و ایران خانوم می آمد، نه چرچر ِ چرخ خیاطی. فکر کرد "حتما ایران خانوم تنهاس."
مثل همیشه تقه ای به در زد و ایران خانوم را صدا کرد.
وقتی جواب ِ "بفرما تو" نشنید، همانطور که می گفت "نیستین ایران خانوم؟" فکر کرد شاید نماز می خواند؛ در را باز کرد و قصد کرد وارد شود اما انگار پاهاش سنگ شد. حس کرد انگشتهاش چسبیده به چوب ِ در.
امیرعلی بود... نزدیک علاءالدین، خوابیده بود و پتو را تا شکمش کشیده بود.
romangram.com | @romangram_com