#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_294

"دخترش خواستگار داشت! آن هم یک خواستگار سمج و بد پیله!"

ایران خانوم ابرو بالا می انداخت و حرفهای و تعریفهای کشور خانوم را دوباره و سه باره تکرار می کرد.

چند سال مشتری شان بود اما پسرش، یحیی را پیش از آن، گاهی سر گذر می دید.

اولین بار، وقتی سیما ماجرای خواستگاری کشور خانوم را گفت، هانیه بی حواس فقط نگاهش کرد.

سیما توضیح داد: یحیی... واسه خاطر باباش معافم شده...

متعجب گفت: یحیی لق لقو؟!

ایران خانوم بی هوا خندید ولی سیما لب گزید.

- یعنی چی روی مردم اسم میذاری؟!

- همه ی محل بهش میگن یحیی لق لقو!

صدای خنده ی ایران خانوم بلند شد.

- لا اله الا ا...!

اما سیما جدی بود.

- مردم به قد بلندش حسودیشون میشه، واسه ش اسم گذاشتن... ماشالا توی محل از همه ی جوونا یه سر و گردن بلندتره.

- قد ِ دراز و کله ی پوک!... صبح تا شب بیکار و علاف، سر گذر وایساده.

romangram.com | @romangram_com