#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_293
ترديدهايش از بين مى رود. آنچه مسلم است، هانيه را بايد از اين آشفته بازار دور كند.
فرداى آن شب، تصميمش را هنگام خروج به اطلاع هانيه مى رساند.
- برنامه هات رو رديف مى كنم بری... براى يكماه، نه يك روز بيشتر!
از ترس آنكه نامدار هيجانش را از روى صدايش تشخيص بدهد، از حرف زدن خوددارى مى كند و تنها با تكان سر تاييد مى كند.
***بیا کز چشم ِ بیمارت، هزاران درد برچینم
تهران/ 1360
زم*س*تان داشت زورهای آخرش را می زد اما همان تلاشهای آخر هم، هنوز چهره ی محله و شهر را زم*س*تانی و برفی نگه داشته بود.
امتحانات ثلث دوم شروع شده بود. می دانست این ثلث، بدتر از ثلث اول نمره می آورد. وقتی همه ی حواسش به چیزی غیر از درس بود...
عالیه با شکمی که دیگر برآمدگی اش پیدا بود، داشت لباس آقا صابر را توی تشت چنگ می زد.
کوتاه سلام کرد و به اتاق رفت.
روی علاءالدین، قابلمه ی اشکنه داشت ریزریز می جوشید و گوشه ی اتاقشان، گونی های برنج، روی هم چیده شده بود. سرمایه ی ناصر که آورده بود توی زیرزمین و اتاقها تا کسی در مغازه نبیند. می گفت " چند ماه دیگه قیمتش توی بازار چند برابر میشه."
سیما زیرلبی استغفرا... می گفت و دلش خوش بود با درآمد کم خیاطی، مجبور نیست پول ِ شک دار ِ برادر شوهرش را سر سفره بگذارد.
این اواخر خوشحال بود. هانیه دلیلش را می دانست و در دل پوزخند می زد.
romangram.com | @romangram_com